رویای پریشان

من چه کردم کاین چنین بی اعتبارم می کنی

تو کجائی و کجا این دل من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

در آغوشی پریشان

 این من و .. این تو ..

 

 

وقتی که دلم میگیرد 

ودلگیرت میکنم

وقتی که ابرهای بارور احساست را

دستان لرزان محبتت را حس میکنم

وقتی که فقط ترا میبینم

وقتی که با پاهای خسته و دلتنگم

 التماس غرورم را به پیشگاه باورت میکشانم

وقتی که من آرام و تو اشک میشوی

وقتی که دلت برای من تنگ میشود

وقتی که میبینی تمام درها به روی تنهایی بسته میشود

دلت میسوزد برای حافظه قلبمان

که تپش نوشته هایش را فراموش میکند

 و زود پیمان را میشکند

اشک میریزی احساس میشوی

به پای آن همه وسعت غرور

که درد آن همه روزهایی که طول سکوتش را ، دوست داشتنش را

به یاد نمی آورد

بغض میکنی

گریه میکنی

در بی باوری چشمانم

اسمان دوست داشتنم را حتی ترک میکنی

ومثل باران به سنگ میخوری

چشم هایت را میبندی

حس میکنی ذره ذره های وجودت را

قلب احساست را

من را

آری... حس میکنی این قلب خودت است

نه آن چشم خودت

که تپش های با من بودن را به تو نشان میدهد

به ساعت  نگاه میکنی

میبینی که درست رأس ساعت دوستت دارم ها

قبل از رسیدن من به من رسیده ای

بی اختیار نگران آمدنم میشوم

شروع میکنی به نوشتن

سمت نگاه من مینشینی

 به سمت پنجره دوست داشتنمان

تا کوتاه لحظه ای را بر هزاران گام شتاب

برجاده های نرفته آرام بگیری

 

..

..

..

این احساس من است

در آغوشی پریشان

 

 

 

پ ن : هرگز نخاستم که لحظه ای دلت گرفته باشد

رمز ادامه مطلب: چی صدات می کردم؟


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم دی 1393ساعت 12:13 توسط تو سزاوار فدایت شومی|


آخرين مطالب
» در آغوش پریشانی (بی خداحافظی حتی...!!)

Design By : Pichak